تبليغاتX
شعر


 

نوشته شده توسط کارون در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


بچه آخر آسفالت

من آخر خطم، آنجا که نقطه می رود سر خط

خانه مان حوالی رودخانه ای است که در آن آب مهمان  خانه نیست

قبیله ام آخر مرامو فقرند

هی دختر پارسی

من بچه آخر آسفالتم...


 

نوشته شده توسط کارون در سه شنبه هجدهم آبان 1389 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


آرام زم زمه میکنم

با تو رازهای دارم

که آرام زمزمه میکنم

با تو  و بی تو

مثل هم که نیستن

راستش با تو بهتر است از بی تو

پس دردهایی را که در بساط دارم به دلت بخر

حتی اگر کوچک باشد

 


 

نوشته شده توسط کارون در دوشنبه هفدهم آبان 1389 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


کاش زمین مرا میخورد

 

از یک طرف تو

از یک طرف اشک مادر، آه پدر

نمی دانم بکجا برم

دوست داشتم

زمین مرا میخورد


 

نوشته شده توسط کارون در دوشنبه هفدهم آبان 1389 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


من تورا...

 

مردانه می گم

تا آخرش ایستادم

آنجا که نامردها

آنقدر خنجر  زدند

تا قلبم خالی از خون شد

من که قوی تر از فرمان نبودم

او قیصر را فریاد کشید

و من تو را...

تقدیم به قیصر امین پور دوستش دارم چون از دیار کارون است


 

نوشته شده توسط کارون در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت


زندگی

زندگی افسانه ای شور انگیزیست

 

 

که مردان آن در پی عشق اند

زنان بدنبال مرد واقعی

هر چه تاریخ  انگشت می خیساند

و برگ به جلو می دود

درک، این سخن را میگوید

مردان به دامنهای عشق چشم دوخته اند

و زنان درگیر نقشه جنگیدن برای یافتن مردان

اما من افسانه ای مهیج تر برای شما دارم

حسی و درکی بهتر

و آن افسانه این است

...


 

نوشته شده توسط کارون در سه شنبه یازدهم آبان 1389 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


سایلنت

روزی اگر نوای دلتنگیم را شنیدی

قلبت را از حالت سکون خارج کن

پاسخ بده هر چند بی صدا باشد

پاسخ بده هر چند بی صدا باشد


 

نوشته شده توسط کارون در شنبه هفدهم مهر 1389 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت


گدای محبت

تو راست گفتی

من آن  گدای محبتم

وتو رهگذری با ایثار

تقصیر من عادت است

مرامتو بخشش و هر کدام به شیوه ای معتاد.


 

نوشته شده توسط کارون در شنبه هفدهم مهر 1389 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


تهی

 

وای که تهی شدن

هست بی مانند

من از خود تهی شدم

خالی خالی گریستم

زار زار

به گذشته رفتم

کمد های خاطراتم را ریخت پاشیدم

تصویر های یافتم برخی شکسته بعضی در خود فرو رونده

چه اشتباه بود نبود های که نمی دانم کدامشان جرم تلقی می شود

خط زدم تا به انتهای دفتر خاطرات رسیدم

آنجا دیگر ته خط بود

در ایستگاه حوادث با روزنامه ای که تیتر نخستش یاد خدا بود راجعون گفتم

تقدیم به حسین تهی


 

نوشته شده توسط کارون در پنجشنبه هشتم مهر 1389 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت


چگونه فکر میکنم

معنای عشق را هرکس فهمید فدای لذتش نمی کند چه بسیار آدمیانی که عشق را نفهمیدند رفتند و چه اندک انسانهایی که فهمیدند جاودانه ماندند

در گذر زمان دانستم خاطره فیلمی احساسی است که بازیگرش محبت است

کاش انسانها زیر یک سقف بودن را ثانیه ای تجربه می کردند ورای هر ملیتی و رنگ پوستی و مذهبی و به آواز قلبشان گوش می دادند که یکدیگر را با هر ضربه به سینه فرا می خوانند یکی این طپشها را برایم ترجمه کرد چیزی جز زبان محبت نبود

تلخیهای زمان جز خلا محبت نیست

 


 

نوشته شده توسط کارون در سه شنبه ششم مهر 1389 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت